|
رادیکال ما |
|
|
شب دست نخورده سوابق کهنه لباس مندرس شب داربست ماه به روی چشمانم ستاره ها در می شوند امشب روایتی دیگر: ستاره ها خواب می شوند امشب شب آواره ی بی تاب ماه خورده، زخم خورده، هزار پنجره ، بی قاب هزار خاطره ، آوار هزار ستاره اما، یکی بیدار کوچه ی جنون بی بام روزگار سکوت در راه... *** یک عمر بی صدا بلعیدن حوادث چاقت می کند، به مرز انفجار که رسیدی تازه به این فکر می افتی که رژیم بگیری و عضو کلوپ های سلامت بشوی. آن وقت است که حوادث دور و بر، روی هم تلنبار می شوند و بعد هم یک بنگ بزرگ... این بار نه دلیلی بر خلقت که نشانه یی از انهدام.
مریم نیک نژاد
مهسا عاصی
------------------
پ. ن: نظريه" بیگ بنگ " آغاز خلقت را ناشی از انفجار مهیبی حاصل از گرانش شدید میداند.
+ نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 14:6 توسط مریم نیک نژاد_ مهسا عاصی |
و این بی قرار رو به پایان و سر آغاز قدم های یک رویای بی پایان به سوی... و چه زیباست که شاهد پرواز باشی و چه کیفی می دهد، با این که دیر رسیده ای ولی شاهد آن اوج بی نهایتی و تازه می فهمم که دیر رسیدن برای به انتها رسیدن بود. و آن ضربه ی آخرو آن انگیزه ی عبور... کلمات سوار بر باد به همان سویی میروند شاید به افق های بی جهت... و اکنون به وضوح یک نگاه لب باز کرده ام ، تمامت را به حضور می خوانم صوفی صافی دیر خرابات مغان. انگار ناتمام ماندن کافی بود. اگرچه من دلتنگم اما تو به من آموختی که ستارگان زمین آسمانی ترند و حال دست همه ی ستارگان کوتاه است. قیام کن که نشانت کنم ببین ! و من خاموشم اگرچه این بار زبانم گویاست . دلواپس روزهای بارانی و بیداردل روزهای در راه حافظت خدا باد. *** سکوتی نا بهنگام ، سبز وجودش را خاکستری کرد ، آسمان نگاهش را بار دیگر کلاغان ربودند و او چپاول یک زندگی را با لبخندی غبار گرفته و وصله دار شاهد بود. سقوطش ، صدای سرفه های چرکین خدای آن حوالی و هجوم ملخ ها به مغز خسته اش، همه او را به سوی اتفاق سوق می دادند. شاهد خواست و جایگاه همیشه خالی شهود او را بر آن داشت که حقیقت را صدباره ببلعد و هضم نکند. بر جایگاه شهود نشست، سوگند صداقت خورد و جنایت های آینه را با ذکر دقیق روز و ماه و سال بر ملا کرد. چارپایه که از زیر پای آینه افتاد، آسمان نگاهش را بار دیگر کبوتران در آغوش کشیدند. مریم نیک نژاد
مهسا عاصی
+ نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 13:36 توسط مریم نیک نژاد_ مهسا عاصی |
تو را به این کودکانگی
و خودم را به تو می بخشم
تو را به این لحظه های کورکننده
و خودم را به گذشتن نه ماندن می سپارم
و دعای خیری نصیب راه خودم می کنم
که این دعا تمام مرا با خود می برد
ای تو که ایستاده ای
تو را به این کودکانگی
و خودم را به تو می بخشم
و روح من برای قدم های تو شاید کافی است
و اکنون تو ای من
تو را به این کودکانگی وخودم را به
خودم
می بخشم
- مریم نیک نژاد
-
***
... و من صدای خرد شدن را خوب می شناسم. تمام آسمان ها را زیر پا گذاشتم, اما نبود, اما نبودی,شاید هم بودید و من نبودم, ستاره یمان که گم شد من خندیدم, گریه هم کردم اما فریاد... نه... نزدم. همیشه همه چیز گم می شود, مثل آن هواپیما وسط مثلث برمودا و مثل من. پس چیزی عوض نمی شود ,آنگونه که تا کنون نشده, من باز هم پشت به آینه ی تمام قد نشسته ام و به قوانین بازتابش شک می کنم, سیب از درخت می افتد و نیوتن به خودش افتخار می کند, لعن و نفرین هایم همچون همیشه نثار نقشه ی کرم خورده ی جغرافیا می شود و درست می خورد در فرق سر قاره ی آسیا وهنوز هم ما مور نارنجی پوش شهرداری مرا جا می گذارد برایم دست تکان می دهد و من هم.
و تنها این یقین برایم باقی مانده که نه صدای سقوط سیب و قهقهه های نیوتن, نه اعتراض بی امان آینه, نه ناسزاهای نقشه ی جغرافیا ونه صدای ناکوک موتور ماشین جمع آوری زباله, تنها صدای خرد شدن را خوب می شناسم.
- مهسا عاصی -
+ نوشته شده در پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 21:6 توسط مریم نیک نژاد_ مهسا عاصی |